فارست: مامانم همیشه می گفت زندگی مثل یه جعبه ی شکلاته.
هیچوقت نمی دونی کدومش قراره گیرت بیاد...
فارست گامپ (Forrest Gump 1994)
+
نوشته شده در ساعت توسط راهی
اغوشت از من سیراب است &
مرا دائم پس میزند ...
+
نوشته شده در ساعت توسط راهی
لحظه ای کوتاه بود
اما به دنیای یی می ارزید
دستانت بوی راهی میداد...
راهی و دیگر هیچ...
+
نوشته شده در ساعت توسط راهی
|

تولد مادربزرگت است..
از خوشحالی & روی پا بند نیستی.
میرقصی و به جای تمام روزهای زندگیت شمعها را فوت میکنی!!
حلاوت دخترانه ات & کام همه را شیرین میکند...
+
نوشته شده در ساعت توسط راهی
بین ان همه کیف عروسکی که بیشتر مناسب و سلیقه ی بچه های ۲ ساله ست
میروی سراغ کیفی که مناسب دخترخانم های مهد کودکیست!!
دسته دارد و چرخ...
و بدون شک صورتی !!
از اینکه ان را پشت سر خودت میکشی لذت میبری.
میگویم: مامی! برای سروش هم کیف بخریم؟
میگویی : سروشی ...
انتخابش میکنی. خودت با خانمیِ تمام انتخابش میکنی.
به فروشنده میگویم ممنون
میگویی : ممنون و کیفت را پشت سرت میکشی ...
+
نوشته شده در ساعت توسط راهی

زلف بر باد مده ، تا ندهی بر بادم ...
+
نوشته شده در ساعت توسط راهی
آنکه میگوید دوستت میدارم
خنیاگرِ غمگینیست
که آوازش را از دست داده است.
ای کاش عشق را
زبانِ سخن بود
...
هزار کاکُلی شاد
در چشمانِ توست
هزار قناری خاموش
در گلوی من.
عشق را
ای کاش زبانِ سخن بود
□
آنکه میگوید دوستت میدارم
دلِ اندُهگینِ شبیست
که مهتابش را میجوید.
ای کاش عشق را
زبانِ سخن بود
هزار آفتابِ خندان در خرامِ توست
هزار ستارهی گریان
در تمنای من.
عشق را
ای کاش زبانِ سخن بود
احمد شاملو
+
نوشته شده در ساعت توسط راهی
خوابم میاید...خیلی !!
تو را در تختت میگذارم. هنوز می خواهی شیرین زبانی کنی.
میگویم : ببین بانو!! امشب خیلی خوابم میاید...لطفا بخواب ... باشه!!؟
میگویی : باشه!!
و بر خلاف این ۲ سال کنارت نمی مانم!!میگویم من در اتاق کناری هستم.
میبوسمت و میروم...
انگار از ابتدا این طور بزرگ بوده ایی...ارام به خواب میروی.
نه شیر میخوری ،نه لالو را میخواهی و نه بهانه ایی برای پایین امدن از تخت پیدا میکنی...
+
نوشته شده در ساعت توسط راهی
به یقین میدانی،
لبخندت ...نگاهت...
مرا شیدا میکند...خوب ِمن!!!
+
نوشته شده در ساعت توسط راهی
باران می بارد
دل تو را می خواهد.
همین...
+
نوشته شده در ساعت توسط راهی
خسته ام
ولی تو هنوز، هم بازیت را میخواهی...
خودم را روی مبل رها میکنم... نگاهم میکنی.
و بعد رو میکنی به پدرت و میگویی : وحید بیا !! لالویی خستش شد !!
پدرت قربان صدقه ات میرود...
من هم.
۹۱.۱.۲۲
+
نوشته شده در ساعت توسط راهی
اشکهای شورم رو دانه دانه میخورم
ـ به سلامتی خودم ، که میدانم از زندگی چه میخواهم!!
ـ نوش ...
+
نوشته شده در ساعت توسط راهی
|

جیلینگ جیلینگ ،صدای النگوهاش میاد...
+
نوشته شده در ساعت توسط راهی
مثل خود من ، رقصیدن باد رو دوست داری
دوست داری وقتی موهات به دست نرم باد سپرده میشه
توی تراس میدوی...خسته نمیشی از بالا و پایین شدن.
منم یک گوشه نشستم و تماشات میکنم
یک دفعه میدوی سمت من...اغوش برات باز میکنم
نمیدونم ...نمیدونم چی بگم...دختر ۲ ساله ی مهربان من.
رو میکنی به من و با زبان شیرین کودکانه ت میگی: دوست دارم...
زبانم بند می اید...
در نرمی پوستت غرق میشوم.
۹۱.۱.۱۷
+
نوشته شده در ساعت توسط راهی
فروردین که به نیمه میرسد،
دلم دو تکه میشود.
تکه ایی برای روزهایی که کنارم نبودی و نبودی
و گوشه ایی امید ، برای سالیانی که دل به چشمانم خواهی داد.
+
نوشته شده در ساعت توسط راهی
روزگارا ! که چنین سخت به من میگیری!
باخبر باش که پژمردن من آسان نیست ...
(....)
۹۱.۱.۸
+
نوشته شده در ساعت توسط راهی
ساعت ۷:۳۰ صبح است
با صدای جیغ تو از خواب بیدار میشوم
پدرت زودتر از من بالای سر توست
با گریه میگویی : پیشی!!
پیشی ها در خوابت شیطنت کرده اند و دلت را ازرده اند!!
میگویی : لالو بیا....لالو بیا ... مرا در تخت کوچکت جا میدهی
پدرت دارد میرود که او را هم صدا میزنی : وحید بیا !!
هر سه در تختت جا نمیشویم!!
خواب از چشمانمان پریده است...
+
نوشته شده در ساعت توسط راهی
|
بهارم پر میشود از وعده ها،
وعده هایی که به ان ایمان دارم...
+
نوشته شده در ساعت توسط راهی
میروی روی تخت
چند کلمه را که بعضی هایش نامفهموم است را خیلی سریع به زبان می اوری
و یک دفعه صبر میکنی و با نازو حالت کشدار میگویی : خب !!
انگار که منتظری تا ما حرفهایت را تایید کنیم و میگوییم : خب !!
و دوبار از نو برایمان سخنرانی ه شیرینت را از سر میگیری...
+
نوشته شده در ساعت توسط راهی
مرداب از رود پرسید: چه کرده ایی که اینگونه زلالی؟
رود گفت: گذشتم...
+
نوشته شده در ساعت توسط راهی

خدایا تو را به حرمت باران
سروش
و سارا ...
هوای ما و تمام عزیزانمان را داشته باش...
+
نوشته شده در ساعت توسط راهی
به قول عزیزی : سال تغییر بود و دوباره زندگی کردن
اره ...
سال انتخاب بود و خود سنجیدن.
بدرود روزهای سخت و اسان
بدرود گریه های شبانه و خنده های قاه قاه من
بدرود درد کهنه ...
و سلام
((به افتاب سلامی دوباره خواهم کرد*))
و به تو...
عشق بازیافته من ...
به تو که دوست دارمت.
* : فروخ فرخزاد
+
نوشته شده در ساعت توسط راهی
دستانت رنگی شده است
کنار میکشی انها را ، نمیگذاری ببوسمشان
پیشانی ه چین دارت را میبوسم .
زیر گوشت میگویم : حلالم کن بابا ... خسته شدی...
لبانت میخندد ... در اغوشت غرق میشوم ...
+
نوشته شده در ساعت توسط راهی
دارم میرم بیرون
مجبورم تو را بذارم پیش مامان
دلت نمیخواد که برم... ازت میپرسم : بارانم چی دلت میخواد برات بخرم؟
چند ثانیه فقط نگاهم میکنی...داری فکر میکنی ...وای خدای من!!
لب باز میکنی و میگی: توپ خرید!!!
الهی مامان فدات شه . این اولین خواسته ی غیر خوراکی ه تو از من ه...
قبل از رفتنم برات توپ خریدم...
۹۰.۱۲.۲۲
+
نوشته شده در ساعت توسط راهی
برای من یک ردیف هم بس است.
یک ردیف بافت عاشقی
بافت گیسوی تو
یک ردیف ، تعبییر خواب جوانیم...
+
نوشته شده در ساعت توسط راهی
میگوییم استاد : یک چیزی بگویید ، تا زندگیمان متحول شود!!!
میخندد و بدون هیچ حرفی روی تخته ی سفید مینویسد :
اسمان ، فرصت پرواز بلندی ست
ولی،
قصه این است که چه اندازه کبوتر باشی.
+
نوشته شده در ساعت توسط راهی

ساعت ۶ صبح بود که دیگر تکان نمیخوردی.
ارامش نداشتم گرچه دیگر دردم تمام شده بود.
از اینکه میدیدم برای اولین بار اینطور بی حرکتی ، نگران بودم.
میدانم که یادت هست... ساعتهای طولانی ۱۹ اسفند را...
گریه های من را ، وقتی داشتم از پدرت خداحافظی میکردم
وصیتم به مادرم را...
میدانم همه را به یاد داری ، که من با صدای تو دوباره به این دنیا برگشتم.
گریه میکردی...بلند ـ بلند...صدایت هنوز در گوشم هست
انگاری ترسیده بودی...چشمانم نمیدید...فقط صدای تو بود که تمام حجم مرا پر کرده بود.
وقتی از مادر پرسیدم این صدای بچه ی کیست؟
کلمات مادرم مثل شهد عسل برایم گوارا بود: صدای دختر توست راحی....
یادت هست بانو...وقتی در اغوش ان مادر دیگرم بودی و تو را نزدیک من اورد
دستانت را گرفتم و اولین جمله ی من به تو: الهی قربونت برم مامان...بود
میدانم همه را به یاد داری...دیگر گریه نکردی...ارام شدی و همه را مبهوت خودت کردی.
بانو...بانو ...
تو با من چه کرده ایی که این همه در برابر درد صبوری میکنم.
بانو ...بانو...
تو چه معجزه ایی هستی که وجودت تمام دلیل زندگی ه من شده است...
بانو... خداوند چه چیزی را همراه تو ،در وجودم کاشت
که هر روز با تو بزرگتر میشوم.
بهترینم....نازنینم...
باران بانوی من!
میلاد ۲سالگیت مبارک.
خداوند را به رحمانیتش قسم میدهم ...به سخاوتش
تو را ، تمام بچه های دنیا را ،در پناه خودش قرار دهد. امین.
راحی ۹۰.۱۲.۱۹
۱:۱۵ am
+
نوشته شده در ساعت توسط راهی

ابنبات را با تمام عشقت دو دستی چسبیده ایی
نگاهت میکنم
ـ به منم میدی مامی؟!
با تمام بخشندگیت تعارفم میکنی
در واقع اون رو به زور به دهانم میبری
فارغ ازهر چه منع ،که من را از شریک شدن با ابنبات تو میکند، میشوم.
یکی من ...یکی تو....
+
نوشته شده در ساعت توسط راهی
|

خسته ایی
خوابت می اید، نمیتوانی هنوز به زبان بیاوری.
بهانه میگیری...
گریه میکنی
داد میزنی و خودت رو روی زمین رها میکنی...
پتوی محبوبت رو میدهم دستت و میگویم: میروی توی تختت بخوابی؟؟
پتو رو ازمن میگیری و میروی...شیر میخوری و بدون هیچ حرفی میخوابی...
ـ یک روز میاد که تمام خواسته هایت را با صدای رسا به همه میگویی
و دیگر گریه نمیکنی...فقط امید وارم ادمهای اطرافت ،ادمهای با وجدانی باشند.
+
نوشته شده در ساعت توسط راهی
همه
لرزش دست و دلم
از آن بود
که عشق،
پناهی گردد
پروازی نه،
گریزگاهی گردد.
آی عشق آی عشق
چهره ی آبیت پیدا نیست ...
+
نوشته شده در ساعت توسط راهی